تبليغاتX
هی فلانی زندگی شاید همین باشد ...

 

مانده تا برف زمین آب شود

مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه ی چتر

نا تمام است درخت

زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد

و فروغ تر چشم حشرات

و طلوع سر غوک از افق درک حیات

مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید

در هوایی که نه افرایش یک ساقه طنینی دارد

و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه ی برف

!تشنه ی زمزمه ام

مانده تا مرغ سر چینه ی هذیانی اسفند صدا بردارد

پس چه باید بکنم ؟

من که در لخت ترین موسم بی چهچه ی سال

تشنه ی زمزمه ام

بهتر آن است که برخیزم

رنگ را بردارم

روی تنهایی خود نقشه ی مرغی بکشم .

تشنه ی زمزمه ام

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 بهمن1384ساعت 0:57  توسط سارا | 
 

در زندانی تنگ و تاریک اسیر گیر افتاده ام

متعجب از خودم و از سرنوشتی که انتظار مرا می کشد

آه که چقدر .......

و نمی دانم آیا مجالی هست ؟

آیا دست گیری هست ؟

آیا فریاد رسی هست ؟

زانوان سست و ناتوانم در میان دستانم در آغوشم با لرزشی محسوس

خمیده است

و نمی دانم آیا پناهی هست ؟ ....

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 بهمن1384ساعت 13:17  توسط سارا |