![]() |
![]() |
|
|
مانده تا برف زمین آب شود مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه ی چتر نا تمام است درخت زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد و فروغ تر چشم حشرات و طلوع سر غوک از افق درک حیات مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید در هوایی که نه افرایش یک ساقه طنینی دارد و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه ی برف !تشنه ی زمزمه ام مانده تا مرغ سر چینه ی هذیانی اسفند صدا بردارد پس چه باید بکنم ؟ من که در لخت ترین موسم بی چهچه ی سال تشنه ی زمزمه ام بهتر آن است که برخیزم رنگ را بردارم روی تنهایی خود نقشه ی مرغی بکشم . تشنه ی زمزمه ام |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 30 بهمن1384ساعت 0:57 توسط سارا |
|
|
در زندانی تنگ و تاریک اسیر گیر افتاده ام متعجب از خودم و از سرنوشتی که انتظار مرا می کشد آه که چقدر ....... و نمی دانم آیا مجالی هست ؟ آیا دست گیری هست ؟ آیا فریاد رسی هست ؟ زانوان سست و ناتوانم در میان دستانم در آغوشم با لرزشی محسوس خمیده است و نمی دانم آیا پناهی هست ؟ ....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 5 بهمن1384ساعت 13:17 توسط سارا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ممنون که اومدید و خوشحال می شم اگه نظر بدید
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1384 بهمن 1384 آذر 1384 آبان 1384 |
| پیوندها |
|
یه وبلاگ باحال ( وبلاگ حمایت از .... ) مهدی میخواهد از عشق بگوید .... ( عجب ... ) |
|
RSS
|