![]() |
![]() |
|
|
خدايا ... نمی دونی چقدر حرف زدن برام سخته وقتی تو اون بالايی و من اين پايين خدايا .. می ترسم حرفاشونو باهم قاطی کنی .. آخ زبونمو گاز می گيرم ... خدايا راستشو بگو تو چن تا گوش داری .. چن تا چش داری ... چن تا زبون بلدی آخه ... چينی و ژاپنی خيلی سخته ... فرانسه هم همينطور ... خدای من .. نمی دونم کلمه خدای من درسته ؟ آخه تو خدای من که نيستی خدای هوار تا هوار آدم و جن و حيوونی .. خدايا منو می بينی اصلا ... يا اصلا منو ديدی ... اسمم می دونی چيه و شماره شناسنامم ؟ خدايا تو چقدر پهنی ... چقدر درازی و چقدر گودی ... چرا تو همه جا هستی وقتی هيچ جا نيستی ... خدايا ... چرا ازون اول که نديدمت غيب بودی ؟ می خوام ببينمت ... حتی اگه به قيمت جونم باشه ... درکم میکنی ؟ اصلا الان بيداری يا خوابی .. شايدم جلسه داری ... خدايا چقدر مهربونی ؟ چقدر ؟ خدايا ما آدمای بدبخت ميون جنگ شيطون با تو چه کاره بيديم ؟ اصلا چرا بهش ميدون می دی ؟ بکشش راحتمون کن ... هم خودتو هم ما رو. خدايا چرا طعم لذتو به من می چشونی و بعد می گی جيزززززززززززه ؟ نمی دونی ... بعضی وقتا حس می کنم من يه بازيچه بيشتر نيستم توی دستات ... خدايا سردمه ... داد بزنم می فهمی ؟ داد بزنم ... ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ میگم سردمه ... دارم می لرزم ... سردمه ... کسی اينجا نيس .. همه مردن ... تنهام ... دارم دق می کنم ... می فهمی چی می گم خسسسسسسسسسسسسته ام ... خدايا مردن درد داره ؟ سخته ؟ خودکشی گناهه ؟ کاش جواب می دادی ... خوابم مياد ... نمی دونم ... شايد امشبم حرفای منو با حرفای بقيه قاطی کردی خدایا من می ترسم ... خسته ام ... خدايا شب به خير ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 3 آذر1384ساعت 8:34 توسط سارا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ممنون که اومدید و خوشحال می شم اگه نظر بدید
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1384 بهمن 1384 آذر 1384 آبان 1384 |
| پیوندها |
|
یه وبلاگ باحال ( وبلاگ حمایت از .... ) مهدی میخواهد از عشق بگوید .... ( عجب ... ) |
|
RSS
|