![]() |
![]() |
|
|
روزی که می آیی مسافری بیش نیستی تا روزی که می فهمی سفر چیست شاید طلوع و غروب زیادی را تماشا کنی . وقتی می آیی دلتنگ نیستی تا وقتی می فهمی دلتنگی چیست. سفر را تجربه می کنی سفر تو را از او جدا می کند و جدایی مفهومی است که دلتنگی را برایت تفسیر می کند . وقتی می رود می فهمی که چقدر به او نیاز داشتی بعد می فهمی که به گذر روزهای زیادی نیاز داری تا او را فراموش کنی فراموشی ارمغان دیرین آزردگی های گذر بوده است . پس بیا اگر هنوز مسافر تو نرفته است اگر تجربه ی تلخ دلتنگی را حس نکرده ای اگر بال چشمهایت به صدای شکستن قلبت غمبار نشده است اگر هنوز آفتاب از شرق طلوع می کند و او را داری بگو که سفرش را به تعویق بیندازد. آنگاه می توانی تمام شمع های شمعدانی را در یک روز یا شب یا هر وقت که دلت بخواهد برایش روش کنی . می توانی بگویی تمام سنگ فرش های خیابان را آب و جارو کنند و به همه ی درختان شاهد گذر بسپاری که وقتی او می رسد با رقص سر شاخه هایشان او را مشایعت کنند . می توانی به آسمان بگویی مروارید های درخشان را به وسعت بیکرانش بپاشد و به ماه بگویی که هرگز آسمان را ترک نکند و برای همیشه تازه بماند . می توانی قدر هر نفسی را که در کنارش هستی بدانی و به صاحب بزرگ بگویی: " خدایا ! این همه خوشبختی را از من نگیر . " |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 3 آذر1384ساعت 8:46 توسط سارا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ممنون که اومدید و خوشحال می شم اگه نظر بدید
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1384 بهمن 1384 آذر 1384 آبان 1384 |
| پیوندها |
|
یه وبلاگ باحال ( وبلاگ حمایت از .... ) مهدی میخواهد از عشق بگوید .... ( عجب ... ) |
|
RSS
|