تبليغاتX
هی فلانی زندگی شاید همین باشد ... - گذر

روزی که می آیی مسافری بیش نیستی  تا روزی که می فهمی سفر چیست شاید طلوع و غروب زیادی را تماشا کنی .

وقتی می آیی دلتنگ نیستی  تا وقتی می فهمی دلتنگی چیست.

 سفر را تجربه می کنی  سفر تو را از او جدا می کند و جدایی مفهومی است که دلتنگی را برایت تفسیر می کند .

وقتی می رود  می فهمی که چقدر به او نیاز داشتی بعد می فهمی که به گذر روزهای زیادی نیاز داری تا او را فراموش کنی  فراموشی ارمغان دیرین آزردگی های گذر بوده است .

پس بیا اگر هنوز مسافر تو نرفته است  اگر تجربه ی تلخ دلتنگی را حس نکرده ای  اگر بال چشمهایت به صدای شکستن قلبت غمبار نشده است  اگر هنوز آفتاب از شرق طلوع می کند و او را داری  بگو که سفرش را به تعویق بیندازد.

آنگاه می توانی تمام شمع های شمعدانی را در یک روز  یا شب  یا هر وقت که دلت بخواهد برایش روش کنی .

می توانی بگویی تمام سنگ فرش های خیابان را آب و جارو کنند و به همه ی درختان شاهد گذر بسپاری که وقتی او می رسد با رقص سر شاخه هایشان او را مشایعت کنند .

می توانی به آسمان بگویی مروارید های درخشان را به وسعت بیکرانش بپاشد و به ماه بگویی که هرگز آسمان را ترک نکند و برای همیشه تازه بماند .

می توانی قدر هر نفسی را که در کنارش هستی بدانی و به صاحب بزرگ بگویی:

 

               " خدایا ! این همه خوشبختی را از من نگیر . "

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آذر1384ساعت 8:46  توسط سارا |