تبليغاتX
هی فلانی زندگی شاید همین باشد ... -

منتظر به امید دستی که پنجره ام را به روی روشنایی باز کند

و تو آن را گشودی

با سخاوت خورشید و رحمت باران.

دانه ام را از از کویر نادانی برون آوردی ودر دشت دلم رویاندی

من در دستهای تو بارور شدم ورشد کردم

تو مرا به انتهای دشت بردی

در آنجا اقاقی هایی دیدم که نور می پاشیدند و از دیار شب گذر می کردند.
تو یک اقاقی به دستم دادی و راهم را روشن نمودی ...

 

                                               نظر یک بچه باحال

+ نوشته شده در  شنبه 5 آذر1384ساعت 19:53  توسط سارا |