![]() |
![]() |
|
|
منتظر به امید دستی که پنجره ام را به روی روشنایی باز کند و تو آن را گشودی با سخاوت خورشید و رحمت باران. دانه ام را از از کویر نادانی برون آوردی ودر دشت دلم رویاندی من در دستهای تو بارور شدم ورشد کردم تو مرا به انتهای دشت بردی در آنجا اقاقی هایی دیدم که نور می پاشیدند و از دیار شب گذر می کردند. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 آذر1384ساعت 19:53 توسط سارا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ممنون که اومدید و خوشحال می شم اگه نظر بدید
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1384 بهمن 1384 آذر 1384 آبان 1384 |
| پیوندها |
|
یه وبلاگ باحال ( وبلاگ حمایت از .... ) مهدی میخواهد از عشق بگوید .... ( عجب ... ) |
|
RSS
|