![]() |
![]() |
|
|
بگذار آسمان آنگونه که هست در جذبه ی دو چشم تو خود را بگسترد . بگذار تا که ماه حتی به زیر ابر در این سیاه شب آرامشی به قلب سپید تو آورد . شاید قبول جهان آن چنان که هست آغاز زندگی است . آنجا که واژه ها به هیاهو نشسته اند . شاید که شاخه گلی از سکوت ناب آواز زندگی است . آنجا که ناتوان کلام خسته به فریاد می رسد . دیگر سکوت نقطه ی پایان گفت و گوست. گاهی تحمل خاری درون دست شیرین تر از لطافت گل های زندگی است . بگذار تا به دست جدایی در این زمان بارانی از طراوت بخشش سفر کند . بذری به دشت مهربانی هم هدیه آوریم و آن گه بغل بغل تبسم تازه درو کنیم . وقتی که شرم می چکد از چشم خیس دوست چشمان پرسش خود را تو بسته دار . شاید که یک سلام آغاز گفت و گوست . شاید برای رسیدن به شهر عشق این اولین قدم از خود گذشتن است . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 10 آذر1384ساعت 6:14 توسط سارا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ممنون که اومدید و خوشحال می شم اگه نظر بدید
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1384 بهمن 1384 آذر 1384 آبان 1384 |
| پیوندها |
|
یه وبلاگ باحال ( وبلاگ حمایت از .... ) مهدی میخواهد از عشق بگوید .... ( عجب ... ) |
|
RSS
|